تبلیغات
وبلاگ تخصصی لاست LOST

وبلاگ تخصصی لاست LOST
 
نویسندگان
نظر سنجی
به نظرتون بهترین بازیگر لاست کیه ؟











صفحات جانبی
نقد و بررسی فصل سه سریال

فصل سوم گمشده با غریبه ها شروع می شود. غریبه هایی که تا این لحظه در سایه ای از ابهام محو بودند. باید به این موضوع اشاره بکنم که با آغاز فصل سوم نه تنها غریبه ها را نمی شناسیم بلکه بیشتر از آنها دور می شویم. ذهنمان بیشتر با پرسش های بی انتها پر می شود. درست در ابتدای فصل سوم با زنی طرف هستیم که در خانه اش مشغول پختن شیرینیست. با دوستانش راجه به کتاب مورد علاقه اش حرف می زند و نا گهان همه چیز می لرزد. همه به بیرون می دوند. درست دراین لحظه در یکی از خانه ها باز می شود و هنری از آن بیرون می آید. حتی دوربین از دیدن او شکه می شود و بلافاصله روی او زوم می کند. او به طرف دوربین میدود و به آسمان نگاه می کند. یک هواپیما در بالای سرشان تکه تکه می شود و در اطراف محل سکونتشان سقوط می کند. هنری که بعدا می فهمیم نام او « بنجامین لینوس » است در واقع رهبر غریبه هاست. او به دونفر از افراد خود که چهره هایشان آشناست دستور می دهد که خود را به محل سقوط برسانند و خود را به جای باز مانده ها جا بزنند و یک لیست تهیه بکنند. در این لحظه دوربین یک زومبک سریع به عقب می کند. چندین خانه در کنار هم که بیشتر شبیه یکی از محله های کالیفرنیاست. زومبک دوم قدری عقب تر می رود و ما متوجه می شویم که این خانه ها درست در وسط جزیره قرار دارند. این اولین شوکی است که بیننده ی اولین قسمت فصل سوم گمشده درست در اولین سکانس سریال متحمل می شود.
تمرکز فصل سوم گمشده بیشتر متوجه غریبه ها و تلاش بازمانده ها برای شناختن آنهاست. اما این تلاش نه تنها ما را به شناخت بیشتر از آنها نمی رساند بلکه بیشتر آنها را در ابهام فرو می برد تا اینکه در قسمت های پایانی فصل سوم با معرفی یک گروه جدید که تا آخرین لحظه فکر می کنیم تیم جستجوی گروه نجات هستند داستان را پیچیده تر می کند. در فصل سوم چند تن از شخصیت ها را بیشتر می شناسیم و بیشتر متوجه می شویم که آنها با هم ارتباط دارند. این ارتباط ها زمانی بیشتر می شود که متوجه می شویم « کلیر » خواهر نا تنی جک است و یا پدر جان لاک همان ساویر مرموز است که زندگی جیمز را ویران کرده است. یا اینکه انا لوسیا مدتی با پدر جک همراه بوده است. یا اینکه کیت با اخرین قربانی جیمز مدتی دوست بوده است و به یکدیگر کمک کرده اند. انتظار نداشته باشید بعد از دیدن فصل سوم سوالات شما جواب داده شوند بلکه منتظر سوالات بیشتری باشید که به ذهنتان هجوم می آورند.
شخصیت های جدیدی وارد داستان می شوند و چند تا از شخصیت های قبلی هم از داستان خارج می شوند. در فصل سوم شخصیت های اصلی بیشتر با خود درگیر می شوند و تنش هر لحظه بیشتر می شود. آنها برای نجات یکدیگر فداکاری می کنند ولی هرگز موفق به نجات دوستانشان نمی شوند. جک در کمال ناباوری کیت را در آغوش جیمز می بیند و برای تحمل این درد به جولیت پناه می برد و کیت بعدا متوجه اشتباه خود می شود ولی خود را در بین دو عشق سرگردان می یابد. جک خود را یک رهبر می یابد که باید به دیگر بازمانده ها کمک کند در صورتی که خود بیشتر از هر کس دیگری به کمک نیاز دارد. جان در میان اعتقادات خود و حوادث رخ داده سرگردان می ماند. درست در زمانی متوجه می شود که همه چیز راجع به فشار دادن آن دکمه حقیقت داشته است که دیگر کار از کار گذشته است. از طرفی او هنوز نمی خواهد جزیره را ترک بکند و با اعمال خود دیگران را بهترین دوستان خود را به دشمن تبدیل می کند. او دوباره به چیزهایی که ایمان دارد عمل می کند هر چند که به ظاهر این کارها غلط باشند. او ناگهان متوجه می شود که حتی از نگاه غریبه ها هم مرد بزرگ و متفاوتی است و نا گهان متوجه می شود که توانایی انجام کارهایی را دارد که قبل از این تصور آن را هم نداشته است و درست در آخرین لحظه ها تنها شانس های دوستانش برای نجات یافتن را از بین می برد آنهم نه یک بار بلکه دوبار و به تنهایی. او در کمال نا باور با پدرش مواجح می شود درست درجایی که به تصورش تنها مکان امن برای اوست تا از تنها عامل ترس خود یعنی پدرش دورباشد و باید برای اثبات خود باید او را بکشد باید با بزرگترین ترس خود روبه رو شود و آن را مغلوب بکند. اینکه پدرش چگونه از جزیره سر در آورده است یکی دیگر از رازهای بزرگ غریبه هاست که کماکان پوشیده می ماند. او این بار هم با زیرکی به هدف خود می رسد ولی به بهایی سنگین و دردناک. هوگو با پیدا کردن یک ماشین بیشتر متوجه اطراف خود می شود و بیشتر خودش را می شناسد او بازهم دوست داشتنی ترین فرد جزیره است و در نهایت هم باعث نجات جان دوستانش می شود.
ولی بدونه شک متاثر کننده ترین شخصیت در فصل سوم چارلیست. چارلی بعد از پشت سر گذاشتن یک امتحان بزرگ خود را در معرض امتحانی بزرگتر می یابد. او می داند که قرار است بمیرد و باید بگویم با شجاعانه ترین عمل مرگ خود را برای نجات دوستانش به تعویق می اندازد. در دو قسمت پایانی فصل سوم که متمرکز بر روی چارلی می شود شاهد یکی از بهترین شخصیت پردازی های تاریخ سریال های تلویزیونی هستیم. او درست در آخرین روز زندگیش به جای ترسیدن از مرگ با نوشتن بهترین خاطرات زندگیش بر روی یک کاغذ هدف زندگیش را پیدا می کند و در کمال خونسردی و شجاعت برای نجات دوستانش به استقبال مرگ می رود. (مرگ چارلی جزو معدود لحظاتی بود که من بر اثر مرگ یک شخصیت در یک فیلم بسیار متاثر شدم). سان در مواجحه با مسئله ی حامله بودنش تصور می کند از اشتباه گذشته ی خود این حاملگی را دارد ولی درست در زمانی که می فهمد که بچه اش متعلق به جن است به کلی احتمال مرگش را فراموش می کند و خوشحال از این که بچه اش متعلق یه همسرش است به آینده چشم می دوزد. جیمز ناگهان متوجه می شود که در نبود جک جان و کیت دیگر باز مانده ها به او به عنوان یک رهبر نگاه می کنند. او حالا دیگر رفتارش را تغییرمی دهد و لذت کمک به دیگران و دوستاشته شدن توسط دیگران را شاید برای اولین بار در زندگیش می چشد. در این مسیر کمک های هوگو هم باعث می شود تا جیمز خود را بیشتر بشناسد و راه خود را پیدا بکند.
سریال گمشده در آخرین قسمت فصل سوم همه چیز را بهم می زند. باید بگویم که بزرگترین شوک در پایان فصل سوم انتظار شما را می کشد. گروه سرانجام موفق می شوند با تیم نجات ارتباط برقرار بکنند و سرانجام امید به نجات به حقیقت می پیوندد ولی اتفاق دیگری می افتد. در قسمت آخر فصل سوم فلاشبک ها مربوط به جک است که او را در وضعیتی بسیار بد نشان می دهد. او که قصد خودکشی دارد زندگیه یک زن را نجات می دهد و تبدیل به یک قهرمان می شود ولی او مشکل بزرگی دارد او چنان نا امید و غمگین است سرگردان به این سو و آن سو می رود تا اینکه یک شب با یکی از دوستان خود قرار می گذارد تا او را ببیند. تا این لحظه فکر می کنید که این فلاشبک ها مانند دیگر قسمت های سریال مربوط به گذشته ی جک است ولی هیچ ارتباطی نمی توانید با فلاشبک های قبلیه مربوط به جک برقرار بکنید تا اینکه در کمال ناباوری متوجه می شوید دوستی که با او قرار گذاشته است کیت است. و اینکه این فلاشبک ها مربوط به گذشته نیست بلکه مربوط به بعد از نجات یافتن آن ها از جزیره است. فصل سوم با این سوال بزرگ در ذهن شما به پایان می رسد که مگر چه اتفاقی افتاده است که جک در چنین وضعیتی گرفتار شده است.
بعد از این قسمت یک تغییر اساسی در شیوه ی روایی گمشده ایجاد می شود که به دور از انتظار و ناگهانی رخ می دهد. باید بگویم که ابتکار سازندگان سریال برای جلوگیری از تکراری شدن سریال بسیار هوشمندانه است و حدس زدن اینکه چه اتفاقاتی در فصل بعدی خواهد افتاد کاملا در حاله ای از ابهام پوشانده می شود. لذت دیدن سریال گمشده فقط در یک عامل بیسار ساده خلاصه می شود. بیننده ی سریال در داستان گمشده گم می شود و خود را در چنان هزار توی بزرگی می یابد که تنها کلید خروج از آن صبر بیش از سه سال برای دیدن آخرین قسمت سریال است!!!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
منبع: سرزمین سینما
__________________
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

Helllo . welcome to my weblog . please COUNSEL
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :